خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





    شب هنگام ؛ محمد باقر – طلبه جوان – در اتاق خود مشغول مطالعه بود که  به ناگاه دختری وارد اتاق او شد در را بست و با انگشت   به طلبه بیچاره اشاره کرد که سکوت کند و هیچ نگوید.
    دختر پرسید: شام چه داری؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد  و سپس دختر که شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا خارج شده بود  در گوشه‌ای از اتاق خوابید.
    صبح که دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد  ماموران،شاهزاده خانم را همراه طلبه جوان نزد شاه بردند
    شاه عصبانی پرسید چرا شب به ما اطلاع ندادی!
    محمد باقر گفت: شاهزاده تهدید کرد که   اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد…


    این مطلب تا کنون 11 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : طلبه ,اتاق ,دختر ,طلبه جوان ,محمد باقر ,

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده